همیشه همین جور بوده. با یه سلام شروع میشه. سلامی که تو به ساده ترین وجه ِ ممکن گفتی ولی بعدا پیچیده ترین هارو رغم زده. خیلی سخت بود نگه داشتن ِ این سلام و نگفتنش.
دوستی که که بیشتر از یک ساله ازش بیخبری اما میدونی نباید بهش بگی سلام. هر چند که دلت خیلی برای صفا و صمیمیتش تنگ شده. ولی این فاصله به نفع ِ خودشه.
دوستی که از اول دبستان با هم بودید و از وقتی دانشجو شدید از هم فاصله گرفتید اما می دونی نباید بهش بگی سلام. هرچند که میدونی ته ِ بی معرفتیه حال و احوالی ازش نپرسیدن، ولی این فاصله به نفع ِ خودته. با دو دو تا چهارتا کردن های عقل ِ ناقصت به این نتیجه رسیدی که دیگه مسیرتون از هم جدا شده و تلاشی نمیکنی برای آورن ِ رفیقت به مسیر، چون احساس میکنی قدرتش رو نداری. حداقل الان نداری.
همیشه فکر میکردم این که میگن "همنشین خیلی مهمه تو زندگی" این قدر هم مهم نیست حالا. اما حوادث خلافش رو بهم ثابت کرد و به طرز ِ بدی هم ثابت کرد. با یه "سلام" که بیموقع گفتم ثابت کرد. بعد از اون بود که دیگه "سلام" هام رو حبس کردم، چه توی گلو، چه سر ِ انگشتام که میخواستند بیان روی کیبورد تا سِند بشند. الان که نگاه میکنم، میبینم بعد از اون بود که تونستم جلوی ضریح ِ حضرت ِ ثارالله بایستم و بگم "سلام" ..
و الان زندگی خیلی راحت تر شده. اینکه رسیدم به قانونی که بدونم به کی سلام کنم و به کی سلام نکنم.
برچسب: به کی سلام کنم؟,به کی سلام کنم pdf,به کی سلام کنم دانلود,به کی سلام کنم دانشور,به كي سلام كنم,کتاب به کی سلام کنم,داستان به کی سلام کنم,رمان به کی سلام کنم,دانلود کتاب به کی سلام کنم,خلاصه داستان به کی سلام کنم,
نویسنده: سارا رضایی